آقا سلام! دختری از نسل سوم ام
سر تا به پای هق هق و قدری تبسم ام
شعرم دخیل بسته به تالار آینه
همسایه با طواف پریشان مردم ام
گفتی تمام رویش باران نصیب تو
گفتی که خاک باشم و حالا تیمم ام
آب از سرم گذشته که مثل ستاره ها
مابین آسمان و زمین کاملاً گم ام
در کوچه های نیمه شب آواز می شوم
تا نبض شهر پر شود از هر ترنم ام
مادر سری کشید به احساس شعر و گفت:
وقتی تو سومی من دیوانه چندم ام؟
ارث اش به من رسیده که چون موج سرکشم
حس می کنم شبیه خودش در تلاطم ام
وقتی همه به فکر شفایند و من جنون
پس هی جنون به من بده آقای هشتم ام
با عرض معذرت به بزرگی قبول کن
از مادری کبوتر و از من که گندم ام