نويسنده: عاشق سرگشته
چهارشنبه 23/1/1385 ساعت 12:42 عصر
ايکاش که عشق آبرويت ميريخت
يک کاسه زهر در گلويت ميريخت
آه اي دل ورپريده من. ايکاش
يک کتري آبجوش رويت ميريخت
نويسنده: عاشق سرگشته
پنجشنبه 17/1/1385 ساعت 8:11 عصر
بگذار بدانند خوشم مي آيد
از بوسه و لبخند خوشم مي آيد
تصميم گرفته ام لبت را بخورم
من بچه ام، از قند خوشم مي آيد
نويسنده: عاشق سرگشته
دوشنبه 7/1/1385 ساعت 10:26 عصر
و شعري زيبا از برادر عزيزم
: نويد
دلم افسون شده راز چشاته، غزلک
همه دلخوشيم، به اون ناز و اداته، غزلک
زُلفاتو کنار بزن تا چشماتو خوب ببينم
که قشنگي يه باغ گل باهاته غزلک
حالا که مي خواي بري آهسته تر قدم بزن
که دل هزار تا عاشق زير پاته، غزلک
يا نرو يا بقچه دل منو باهات ببر
که خريدار غم و درد و بلاته، غزلک
نويسنده: عاشق سرگشته
يکشنبه 28/12/1384 ساعت 6:6 عصر
و شعري زيبا از برادر عزيزم
: نويد
... و آخر فتح خواهم کرد الوند دوچشمت را
و يک شب باز خواهم خورد سوگند دوچشمت را
خدا را
! کاش پيري آسماني رهنما مي شد
که بر من رهنمون سازد سمرقند دو چشمت را
من و ياران بهم سازيم اگر
... بيهوده خواهد بود
و ميدانم نخواهم يافت مانند دو چشمت را
نگارا
! جان ناقابل فرم مي ريزم آن صبحي
که پلکي بگذرانم طرح لبخند دو چشمت را
اگر غم لشکر انگيزد واگر
... نه ـ خوب ميدانم
من آخر فتح خواهم کرد الوند دو چشمت را
نويسنده: عاشق سرگشته
يکشنبه 28/12/1384 ساعت 4:6 عصر
هر روز گذشت بد تر از ديروزم
من چشم اميد سوي او ميدوزم
اما به خدا طالع نحسي دارم
ميدانم در بهشت هم ميسوزم
نويسنده: عاشق سرگشته
سهشنبه 23/12/1384 ساعت 4:55 عصر
و شعري زيبا از برادر عزيزم: نويد
پُرم از گريه، پُر از غم غزلک
پُرم از غصه و ماتم غزلک
ابر چشمامه که باروني شده
مثل شب هاي محرم غزلک
کاش مي شد تو آسمون پربکشيم
من و تو ـ دو تائي ـ با هم غزلک
خسته ام، خسته از اين دور و زمون
خسته از عالم و آدم غزلک
q
خدا ميدونه به جز تو ندارم
دلخوشي از همه عالم غزلک
نويسنده: عاشق سرگشته
پنجشنبه 11/12/1384 ساعت 2:23 عصر
بدون آينه کي مي شود خدا را ديد
و بي تو آينه ها را نمي توان فهميد
شبيه يک غزل تازه مي رسي از راه
شبيه يک نفر از جنس روشن خورشيد
تو آن صداقت محضي، هميشه نوراني
کزآبگير نگاهت ستاره بايد چيد
نويسنده: عاشق سرگشته
پنجشنبه 11/12/1384 ساعت 2:22 عصر
هميشه نبض نگاهت ترنم درياست
حضور سبز تو در باغ خاطرم زيباست
مرا به لحظه موعود عشق دعوت کن
ببين چگونه دلم زخم خورده غمهاست
غرور شاعريم را شکسته بغض غزل
همين غزل که شباهنگ اين دل تنهاست
نويسنده: عاشق سرگشته
پنجشنبه 11/12/1384 ساعت 2:22 عصر
گاهي که با خيال تو زنجير مي شوم
از شعرهاي لال خودم سير مي شوم
تو تا نگاه روشن خورشيد مي روي
من پشت پاي رفتن تو پير مي شوم
نويسنده: عاشق سرگشته
پنجشنبه 11/12/1384 ساعت 2:21 عصر
ديشب به ياد چشم تو باران گريستم
در خاطرم نشستي و حيران گريستم
هر چند سخت بود برايم نبودنت
اما چقدر ساده و آسان گريستم
از ترس اينکه خاطرت آزرده مي شود
چونان به شمع سوخته پنهان گريستم
نويسنده: عاشق سرگشته
يکشنبه 30/11/1384 ساعت 3:44 عصر
گفتند حديث آشنايي جرم است
دل بردن و بعد هم جدايي جرم است
فرهاد بلند شد ز قبرش فرمود
در مکتب عشق، بي وفايي جرم است
نويسنده: عاشق سرگشته
يکشنبه 30/11/1384 ساعت 3:42 عصر
وقتي تو نيستي غزلم گل نمي کند
حتي دلم هواي تغزل نمي کند
اصلاً رديف غير تو را نازنين من
اين شعر يک دقيقه تحمل نمي کند
نويسنده: عاشق سرگشته
يکشنبه 30/11/1384 ساعت 3:40 عصر
سه حرف! نه، کلمه! نه، شروع دنيا عشق
و پلک پلک رسيديم تا خدا، تا عشق
سه حرف! نه، کلمه! نه،فراتراز اينها
بگو چگونه نوشتيم با الفبا عشق
مسير زندگيتم رد پاي عشق تو شد
که مي رسي شبي از جاده ها سراپا عشق
نويسنده: عاشق سرگشته
شنبه 29/11/1384 ساعت 3:10 عصر
قسم به عشق که دست از توبرنخواهم داشت
به جز وصال تو فکري به سر نخواهم داشت
تو اولين صنم و آخرين حبيب مني
و من به جز تو عزيزيدگر نخواهم داشت
نويسنده: عاشق سرگشته
جمعه 28/11/1384 ساعت 10:43 عصر
روزي که به خاطرم به طوفان رو زد
تا ساحل غم گرفته ام پا رو زد
در پيش نگاه ساده اش مي ديدم
دل با همه غرور خود زانو زد