زندانبان به يوسف عليه السلام گفت : «من تو را دوستدارم» . [امام رضا عليه السلام]
کل بازديدها:----4078---
بازديد امروز: ----3-----
بازديد ديروز: ----7-----
دل نوشته

 

   1   2      >
   [آرشيو شده ها]
نويسنده: عاشق سرگشته
سه‏شنبه 29/5/1387 ساعت 2:10 عصر

 


تک درخت خاطراتم بر لب ساحل شکست


 


گرچه دورم از نگاهت، ياد تو در دل نشست


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
شنبه 19/5/1387 ساعت 1:57 عصر

 


شمع مي سوزد و پروانه به دورش نگران


 


من که مي سوزم و پروانه ندارم چه کنم


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
يکشنبه 13/5/1387 ساعت 2:15 عصر

 


 


هنوزم انتظار و انتظار است


هنوزم دل به سينه بيقرار است


هنوزم خواب مي بينم به شبها


همان مردي که بر اسبي سوار است


همان مردي که آيد جمعه روزي


و اين پايان خوب انتظار است


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
شنبه 12/5/1387 ساعت 2:16 عصر

 


اگر زهرم دهي، زهرت بنوشم


اگر سنگم زني، سنگت ببوسم


اگر غسلم دهي با آب کافور


کفن پاره کنم رويت ببوسم


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
سه‏شنبه 8/5/1387 ساعت 11:24 صبح

 


        سحرگاهان که شبنم آيتي از پاک بودن را به گلها هديه مي بخشد،


                     به آن محراب پاکش آرزو کردم برايت:


                                خوب ديدن، خوب بودن، خوب ماندن را.    


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
چهارشنبه 2/5/1387 ساعت 12:32 عصر

 


مي توان رشته اين چنگ گسست


           مي توان کاسه آن تار شکست


                  مي توان فرمان داد:


                  هان،  اي طبل گران زين، پس خاموش بمان


 


به چکاوک اما، نمي توان گفت مخوان!


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
يکشنبه 30/4/1387 ساعت 7:8 صبح

شايد آنروز که سهراب نوشت:


 تا شقايق هست زندگي بايد کرد


خبري از دل پر درد گل ياس نداشت، بايد اينطور نوشت:


هر گلي که باشي، چه شقايق، چه گل ميخک و ياس


       زندگي اجباري است.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
شنبه 29/4/1387 ساعت 12:53 عصر

 


 


ديرگاهيست که تنها شده ام


قصه غربت صحرا شده ام


وسعت درد فقط سهم است


بازهم قسمت غم ها شده ام


من که بي تاب شقايق بودم


همدم سردي يخ ها شده ام


کاش چشمان مرا خاک کنيد


تا نبينم که چه تنها شده ام


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
جمعه 28/4/1387 ساعت 7:48 عصر

عشق يعني....


 


اينکه ميدوني توي اين دنيا کسي هست که با ديدنش رنگ از روت مي پره و صداي قلبت آبروت رو به باد ميده.


مهم نيست اون مال تو باشه مهم اينه که:  فقط باشه، نفس بکشه، زندگي کنه و خوشبخت باشه.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
يکشنبه 25/1/1387 ساعت 12:24 عصر

 


سلام بر دوستان مهربان


عذر مرا بپذيريد. مدتي ترک دنيا گفته بودم.


همه از دو تا شدن مي ترسند و فرار مي کنند من رفته بودم براي دو تا شدن. خدا را شکر تمام شد.


منتظر نظرات شما هستم. راستي مدتي است ذوق من مثل ساعت مچي ام خواب رفته. کمک مي خواهم


تا بيدار شود.


ممنون


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
شنبه 6/5/1386 ساعت 3:35 عصر

 


گاهي خودت را جاي من بگذار ، گاهي


جاي غريب خسته ي بي سرپناهي


هرگز تصور هم نمي کردم ببينم


من بي تو غمگينم، تو بي من رو به راهي


از ما گذشت اما يقين دارم مي افتد


يک شب پلنگ چشمتان در دام ماهي


 نه پاسخ خوبي نبود، اما قبول است


من دلخوشم با اين جواب اشتباهي


با ايثنکه رفتي جاي شکرش باز باقي است


آدم به آدم مي رسد خواهي نخواهي


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
چهارشنبه 5/2/1386 ساعت 4:53 عصر

 


 


تو مرا باور کن کاش درها باز بود کاش ميشد به در بسته دلي


مشتي از مهرو محبت بزني کاش ميشد به حقيقت فهميد


پشت اين ويراني چه کسي با تو سخن ميگويد کاش ميشد


که به خود وعده دهي در دلها باز است در لجن زار فريب


لاله ميرويد باز کاش ميشد به تمناي خيال وسعت نور


دلي را فهميد که به خود وعده دهي نور عشقش زيباست


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
جمعه 18/12/1385 ساعت 1:6 عصر

 


تمام سهم زمين از حسين پرپر شد


زمين براي هميشه شهيد پرور شد


شکت حرمت خورشيد در برابر شب


چه شد که گوش زمين از شنيدنش کر شد؟


و سرنوشت عجيبي که بيم آن مي رفت


به حکم قاتل آيينه ها مقدر شد!


و لحظه لحظه عطش بود دست وپا مي زد


چنان که آب هم از ديدنش مکدر شد


و کينه هاي فدک آن چنان به اوج رسيد


که بوسه گاه محمد نصيب خنجر شد


عجب حکايت تلخي، غروب و غربت و داغ


زمين گريست به حدي که آسمان تر شد


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
سه‏شنبه 8/12/1385 ساعت 9:57 عصر

 


آمد کنار حوصله من تنگ نشست


مثل هميشه پنجره ها را ولي نبست


گفتم چقدر سهم حقيرست اين زمين


گفت آسمان، براي من و تو هميشه هست


خورشيد شد به آتش کشيد تن مرا


خنديد، بند بند وجودم زهم گسست


پيچيد بوي تلخ وداع هميشگي


افتادم از نهايت چشمش، دلم شکست


از درد حلقه ميزدم و دم نميزدم


دريا و آسمان و زمين، دست روي دست


حالا نشسته ام به تماشاي روزها


حالا اسير بازي اين روزگار پست


حالا منم که سنگ صبور زمين شدم


او يک پرنده شد در افقهاي دور دست


پيچيد بوي خاطره اي تلخ در تنم


آمد کنار حوصله ام تنگ تر نشست


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: عاشق سرگشته
يکشنبه 17/10/1385 ساعت 10:35 عصر

 


 


فرخنده سالروز ثبت اکمال دين، اتمام نعمت، طلوع ، استمرار ولايت بر


خورشيد عالمتاب هستي مهدي موعود(عج) و شما پيروان  بر حقش


مبارکباد


    نظرات ديگران ( )
   1   2      >
   [آرشيو شده ها]

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [29/5/1387- 2:10 ع] خاطرات
    [19/5/1387- 1:57 ع] شمع و پروانه
    [13/5/1387- 2:15 ع] انتظار
    [12/5/1387- 2:16 ع] بوسه
    [8/5/1387- 11:24 ص] خوب ها
    [2/5/1387- 12:32 ع] تقديمي به شما
    [30/4/1387- 7:8 ص] زندگي
    [29/4/1387- 12:53 ع] تنهاشدن
    [28/4/1387- 7:48 ع] عشق...
    [25/1/1387- 12:24 ع] اين هم يک عذرخواهي
    [6/5/1386- 3:35 ع] تقديم به غريبه از کنارمان رفت
    [5/2/1386- 4:53 ع] و اينهم مطلبي زيبا از ونوس عزيز
    [18/12/1385- 1:6 ع] و شعري از دوست عزيزم سيداميرحسين حاتمي نسب
    [8/12/1385- 9:57 ع] باز هم به ياد او
    [17/10/1385- 10:35 ع] تبريک عيد سعيد غدير خم
    [همه عناوين(34)][آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  • آواي آشنا

  •